Monday, December 1, 2008

مودبانه

با هیشکی حرف نمی زنم/ هیچ جوکی خنده دار نیست
...

جدا؟؟ توروخدا؟؟؟

چی می کشیا خدایی

اعلام برائت از پست ماقبل

کمک کنید
همه با هم در بلاگستان به طرز کاملا بی سابقه ای همه چیز* را "خز" کنیم

*: هر پدیده ی دور و نزدیک - توفیر ندارد چندان - به ذهن

Tuesday, October 14, 2008

می خوام دل کسی تنگ نشه برام... کسی منو نخواد

Sunday, September 7, 2008

هامون بازی

اِاِاِاِ دیدی چی کار کرد مرتیکه؟
.
.
.
مـُـرد!...

پ.ن: دیر رسیدی نه؟ آخی

Monday, September 1, 2008

ماگ

این روزها در بلاگستان پارسی اگر کسی از" ماگ" حرف نزند می میرد. ه
.
.
.
توضیحات 1: به طرز فجیعی
توضیحات 2: بی شوخی
لازم التحریر: نه حالا جیداً چیرا؟ اسمشو تازه یاد گرفتین یا چی؟

Sunday, August 31, 2008

...هاااااای

این جدیداً ها
دیگر نه در بیداری رویا می چینم
نه در خواب کابوس می لرزم
همه چیز در تعادل محض است
همه چیز در بی تعادلی ِ محض است
و اصلاٌ مهم فقط همین صفت "محض" است که مدام به همه چیز می چسبد
...
انگار
نوبرانه ی فصل نارَسیده است
ـ پاییز ِ عزیز گرامی ـ
این روزهای بی عشقی و دلهره ی ما


پ.ن : شاید که سلام

Monday, April 21, 2008

ACCESS DENIED

Wednesday, April 9, 2008

از استخوان می گذرد

امروز

این طولانی ترین چهارشنبه ی عمر

ثبت شد

در خاطر ابدی ازلی مان

امروز آب از سر دل ما گذشت

دلم ، هیچ انتظار نداشت دوباره ویران شود... که شد

...

پ.ن 1:هولم می کنی و من از بس که همه چیز تو
جا می گذارم همه چیزم را، این ور و آنور، هرجا می رسم و نمی رسم
تو
از بس که من هیچ
جا می گذاری مرا، پشت یک فنجان قهوه؛ میان به هم ریختگی یک اتاق


پ.ن 2:هر چه تاس بریزی باز هم نوبت توست انگار
من این بار فقط ایستاده ام؛ هرچه دارم گذاشته ام این وسط ، دیگر نگاه هم نمی کنم حتی
قول...
این دور، دور ِ آخر بازی ماست

Friday, April 4, 2008

لباس هایم... درشان بیاورم خوب می شوم آیا؟؟

سیگار قرار است من را بکشد/ دیگر سیگار نمی کشم/ترس من را می کشد؛ ناغافل و لاقید/ افتاده به جانم/ خب، حواسم را پرت می کنم/ به این فکر می کنم که لاقید به زبان من نمی آید/ برای لهجه ی من تصنعی است حتی شاید به گمانم/ شاید باید مثلاً بی قید؟/ بی قید هم نگاهش که می کنی طرح سبکی دارد/ باید کمی موزون تر/ آخ.. نه/ باز هم هست/ ترس لعنتی ِ بی شعور ِ اصلا همان لاقید/ ترس که ترس است که/ حالا قید و بند هم که بزنی به دست و پاش یا نزنی / من می ترسم/ از هنوز نیامده ها، از دوباره آمدن ِ رفته ها
بیدار شده ام/باز هم همانطور، بسیار گریسته و هذیانی /ترس هنوز هست، با همان خشونت/ همانقدر که برای نوزادی که پاره کرده اند بند نافش را/ می تواند باشد
در آینه ام/ قلمو به دست/ سرپایی خودم را معالجه می کنم/ از چشم هام تا برسم به لب هام قدم می زنم/ فکر نمی کنم/ سوت می زنم/ بهتر شده ام/ یک لحظه غفلت/ فکرم می پرد وسط لب هام/ بازشان می کند/ هی راه می رود ، همه ی راه را دویده است/ نفس نفس/ ول کن نیست/
این لب ها، در آن روز مبادا، بودنشان، معصیت دارد؛ ندارد؟.../ اورژانسی می شوم

به کسی می گویم حس می کنم گلویم ورم کرده و راه نفسم را بسته است/ می گوید نه قلبت بزرگ شده/ سینه ات جایی برای کار دیگری جز عاشق شدن ندارد احمق/احمق را شدیداً می گوید/از نهایت عمق هرجایی که آدم از آنجا به آدم ِ دیگری می گوید احمق/ جوری که پیداست من را به این جرم، روزی خواهد کشت

من کسی را می شناسم که همه چیزمان مشترک است/ جز دردهایمان، خوشی هایمان، نیازهایمان، دلتنگی هایمان، احساسمان/ .../ من و همان یک نفر ِمن/همه چیزمان مشترک است /جز همه چیزمان
شنیده بودم آدم های بزرگ قلب های بزرگ دارند/ من که اما، هنوز بزرگ که نشده ام هیچ../ هیچ...
فقط، هیچ آدم بزرگی در انتظار یک جفت دست کوچکِ گاهاً مهربان و بی حس -که نبضش تند تندمی زند روی مچ های من-/ هر شب... /خب... هیــــچ، همین؛ فکر کنم فقط همان احمق...


پ. ن: گول می زنی... من هنوز هیچ مرزی را رد نکرده ام، هنوز برای تو، همانقدر غریبه ام که یک سرخپوست از قبیله جامانده ی خیابان ندیده، وسط مراسم اسکار

Thursday, March 6, 2008

character type 1

آنهایی که با شنیدن صدای آژیر آمبولانس، ماشین آتش نشانی، پلیس و ... صبر می کنند، می ایستند، نگاه می کنند، دقت می کنند، مورد را با چشم تا آنجا که ممکن است دنبال می کنند - جوری که انگار فقط با کمی توجه بیشتر، از ریخت وسیله ی مذکور می توانند بفهمند کجا چه خبر است - ؛ تا دو سه سال بعد از این اتفاق مرددند که بروند پی کارشان یا نه

Monday, March 3, 2008

فرهنگ عیاری در عصر پست مدرن

ــ چرا گریه می کنی؟ پشیمونی؟؟
ــ [در حال زاری] آره خیلی، من به جوونا توصیه می کنم که دزدی نکنن اگرم می کنن... نه اصلا نکنن بهتره...

***

ــ این کیف ها رو شما سرقت کردین؟
ــ بله مثه اینکه اینا سرقت شده
ــ این اسپری چی؟ اینم مال شماس؟ تو صورت مردم می پاشیدین؟؟
ــ نه والله، مثه اینکه... آها نه، این تو آشغالا افتاده بود، من برداشتم دیدم اِاِاِاِ اسپریه!! بعد ورداشتم ببینم...
ــ به اتهام چند فقره سرقت دستگیر شدین؟
ــ والله ما رو واسه یه فقره گرفتن، بعد مثه اینکه سه فقره افتاد گردنمون..
ــ شما اینهمه کیفو طی سه فقره سرقت، سرقت کردیـن؟؟؟؟؟
ــ ...

***

ــ به چه طریق سرقت می کردین؟
ــ والله، ما... به طریقه ی سرقت، سرقت می کردیم


پ.ن: مصاحبه ها تماماً، عین به عین، واو به واو ، از برنامه ی در شهر پخش شد

Saturday, March 1, 2008

ماداگاسکار.. بازم ماداگاسکار واقعنی

چیزی که هست.. من جداً چپ و راستم را بلد نشده ام هنوز*، بالا و پایین یا این ور و آنور را فهمم می آید تا حدی ها؛ اما، خب بهرحال چندان مهم نیست... بهرحال آدم هر طرفی برود بالاخره یا چپ است یا راست، پس دیگر چه فرقی می کند... مثل دخترخاله های دوقلوی مادرم، که بعد ِ بیست و هفت - هشت سال زندگی، هنوز هرکدامشان را حتی در غیاب آن یکی "نسیم سحر" صدا می زنیم - همیشه هم نسیم سحر، نه حتی یک بار محض نمونه هم که شده سحر نسیم -

...

این روزها و به عبارت دقیقانه و صادقانه تری این یک هفته - ده روزه ی اخیر، چپ و راست که ینی مدام، به در و دیوار می خورم؛ همه اش دنبال چیزی می گردم، همه اش فکری ام فلان چیز که یک دفعه ای آنطور، کجا بود و کی بود و اصلا بود؟ و نکند توهم بوده از اساس.. یک جوری که هرکی نداند خیال برش می دارد یک دائم الخمری چیزی ام ، هیچ ناخوشی هم ندارم از این بابت و حس می کنم بدیش هم همین است که بی حس شده ام، ینی حتی آنقدر که الان دق البابمان کنند بگویند فلانی ِ خیلی عزیزت بدجوری مـُرد احتمالا قیافه ام طوری می شود که ینی خب که چی و میگی چه کارش کنم؟ ... این که تشخیص دهم چه مرگم است در صلاحیت ِ قوای دراکه ی نداشته ام -هنوز- نیست... ولی فی الواقع فکر می کنم این توی خانه چپیدن - بعد ِ ماهها اصلا خانه را ندیدن و یکریز بدو بدو کردن از این سر شهر تا آن سر شهر و سر و کله زدن با عوام الناس از منشی فلان دفتر بانک پاسارگاد گرفته تا فلان مهندس وعمله و بنا و نصاب و صاحب کار- و سنگر گرفتن پشت در سه قفله ی اتاق و جلوی مانیتور ِ حتی گاهاً خاموش آسمان ریسمان برای خودم بافتن، معلوم نمی کند علنا،ً اما عن قریب دارد تاثیر خودش را می گذارد

...

ما هنوز که به این سن رسیده ایم خواهر نداشته ایم، همیشه هم خجالتش را کشیده ایم و حسرتش را خورده ایم... ما شکر رب رحیم اما، اخیراً یک دوست خواهر مَنـِشی داریم، خواهری که به چشم خواهری حتی خوب چیزی هم هست. این خواهرمان قربانش برویم این دو روزه واداده اند، قدری ناخوش احوال اند، عورتشان خل شده کمتر می خندند - زنیکه خیال برش داشته این تو بمیری دیگر ورسیون ِ دیگریست! - هی آن طرف قلپ قلپ اشک و غصه به جان ِ خودشان می ریزند ما هی این طرف دل آشوبه می گیریم... بساطی داریم خلاصه ما با این خانواده!!.. البته سرکار عليه خودشان صاحب کمالاتند ولی فعلا حال کرده اند بنشینند ماتم دور خودشان ببافند، آن هم که چی؟؟... درواقع هیچی! یعنی علی ایحال هیچی، یک روزی در قدیم الیام شاید همه چی اما فی الحال حتی به قول مبارک خودشان هیچی!... برای چیزی که فاتحه اش را قبلاً ناگزیر خوانده اند حالا نشسته اند به عزاداری... الغرض ما این ها را این جا مرقوم کردیم و زورمان را هم زدیم کمی دلشاد و خوش دل شود خواهربوسیمان و اندکی هم بخندد که بهش خیلی هم می آید و می ماند و دیگر هم نمی رود - حقیقتاً از این جملات همچو چیزی برمیاد؟؟- باشد که افاقه کند**...


* ذکر این مصیبت را تحریر نمودیم من باب این که حالی شوید از این به بعد آدرس که مرحمت می فرمایید به بنده ی پشت فرمان، این دو واژه را استعمال نفرمایید، که من پشت به پشت هم بپرسم چپ کدومه؟ چپ کدومه؟!... نکنید.. والله معصیت دارد

** از شما خواننده ی عزیز در صورت مستجاب الدعوه گی اکیداً و قویاً برای خواهرمان التماس دعا داریم

پ.ن: خودم مستحضرم... این پاراگراف آخر با آن یکی مانده به آخر کلی در منافات است، اما این یکی فرق دارد و استثناست.. از آنجا که ما بلدیم رشته چیست و شما بلد نیستید بیخود پی گیر نشوید، دخلش به همان رشته های وامانده است که شما بلدشان نیستید! هه!! و البته یک کم ِ خیلی زیادی هم تله پاتی ِ کوفتی محض!ـ